بارون x:

زنگ ادبيات..کلاس شلوغه ُ همه مشغول حرف زدن!دبيره داره واسه يکي از بچه هـا درمورد تخلص ُ از اين حرفاا !! توضيح ميده..با ندا حرف ميزنم يکي از شکلآي کتاب رو نشونش ميدم بعدم ميخنديم..دبيره چپ چپ نگام ميکنه ُ ميگه بگو چي گفتم!؟ منم با خنده حرفشو واسش تکرار ميکنم!;)) کم مياره و ميگه : هم حرف ميزنه ُ ميخنــده هم گوش ميده!!

به قول ندا 2گـانه سوزززم !:))

× اون ساعت کلاسمون با حموم زنونه فرقي نداشت اون وقــت فقط منو از بين اون همه "وراج" ميبينه!کُلآ از اول سال بدجوري رو من کليکــــ کرده!:|

× امروز هوا عـــالي بود..همونجوري که من عاشقشم..بارون ِ نم نم..باد ِ خنک..ميخواستم برم تو حياط درس بخونم مامانم نذاشت گُفــت سرماا ميخوري بعد که ديد نميتونه منصرفم کنه گفت تو پارکينگ مارمولک هستـــاا!منم که ترسوووو!:|:-"

این آپ ِ دیروز بود که اینترنتم قطع شد ُ الآن ثبتش کردم !;)

مزخرف ترین دُروس!:|

وقتــی 3تــا درسی رو که هیچی ازشون حالیت نیس تو یه روز باهم داشته باشــی -عربی,ریاضی,فیزیک- نبااید هم انتظار داشته باشـی اون روزت به خوبی بگذره!:-<

زنگ ِ اول دبیر ِ عربی واسه تمرینـا صدام زد منم هیچی نخونده بودم..عربی ِ امســااال هم که سخت شُده در حدّ "مدفوع کردن در حالت یُبووســـت" * جواب ِ همون تمرین رو از برگه هـای ِ منتشران َم که کَنده بودم و با خودم آورده بودم کلآس نوشته بودم اونم توو کتــااب!دبیره گفت حل کُن منم تُند تُند و خوشحال از روو جوابای حاضر ُ آماده شروع کردم نوشتــن..اونم که فک ِش گرم شده بود و داشت با بچه ها حرف میزد..حالآ جالب اینجاس اینقَد بحث ِ بین ِ دبیرو بچه هـا بالآ گرفته بود که من تو اون فاصله رفتم دفترمو برداشتم دوباره ایستادم پای تخته و همونجـا قوائد رو خوندم..حالآ بماند که پادرد گرفتم و کُلی در ماژیک رو تَق تَق بازو بسته کردم تاا بفهمه یکی ایستااده اینجا و حرف زدنشو تموم کنه!;))قوائد رو پرسید و جواب دادم بعد گفت کتابتو بده مَن..قیافه م تو اون لحظه دیدنـی بود!اگه میفهمید تو کتاب جواب ِ تمرینا رو نوشتم -0- هم نمیداد بِم به خصوص اینکه خیلی هم سخت گیر ُ بداخلآقه!همون لحظه انگار که یاد یه چیزی افتاده باشه قبل از اینکه کتاب ُ بگیره رفت سمت ِ نیمکت یکی از بچه هـا و داشت واسش یه چیزی رو توضیح میداد..منم زود تند سریع پاک کُن رو از نیمکت اول که نزدیک ترر بود بهم برداشتم ُ جوابا رو پاک کردم!بعدم واسه بچه هـا نیشخند شیطانی زدم!:-"خُلاصه تو اون زنگ از سروکول ِ من گوله گوله شانس میریخت!:))

یه سوال؟!اگه از 10 ِ صُبح از خواب ِ نازت بزنی-اونم منـی که ساعت 11 واسم مثه اول ِ صبحه- بشینی فیزیک بخونی تــــــــــااا 9 ِ شب به نظرت امتحان ِ فیزیک ِ فصل رو که هیچی هم ازش حالیت نیس و از اول سال تا الآن درست ُ حسابی چیزی یاد نگرفتــی رو چنــد میشی؟!جواب:از افتضــاح هم اونورتــــررر!

سر ِ امتحان اینقَد بم فشاااررر اومده بود که کله َم داغ شُده بود!به جــان ِ حیف نون راس میگم!:|فقط دارم دُعــا میکنم که بالآتر از 16 بشم..!آبرو و شرف ِ من وابسته َس به نمره ی این امتحان!این همه خوندم اونوقت کم ِ کم بشم اول از همه خودم خیلی خُرد میشــــم!:|حالآ واسه آپای ِ بعد میام مینویسم نمره َمو!:-"

× * به جان ِ بچه ی نداشته َم چیزه دیگه ای یادم نیومد که تشبیه ِش کنم به این قضیــه!:))

× این سردرد ِ لعنـــتی کِی میخواد دَست از سرم وردارهـــ؟!:|

از چی بگم ؟!:))xx:

میخواستم دیشب آپ کنم اما به قـدری از حذف شدن شهرزاد ُ رفتن ِ آوا به فینــال ناراحت بــودم که منصرف شدم..هنوزم نمیدونم این آوا با صدای ِ کلفت ُ زشتش چطوری تاا این مرحلــه اومد..!:|یَنـــی موندم توو رأی هـــای مردم!:|اصلاً آکـادمی بدون شهرزاد دیگه صفایی نـداره..والآ!:-"

امروز تا حدودی خوبــ بود هم از این نظر که امتحانمون کنسل شُد و هم اینکه زنگ آخر دبیر ِ دین ُ زندگی نیومد..نشستیم تو حیاط..بحث چرخید تاا رسید به عمل ِ دمــاغ(بینــی)! D: شقایق بعد از دوهفته اومده بود مدرسه..دماغشو عمل کرده بود,زیر چشاش کبود بود و چشاش شده بود مثه دو کاسه ی ِ خون..وقتی بش نیگـا میکردم اشک جمع میشد تو چشاام!من نمیدونم مگه واجبه تو سن ِ 17سالگی بری دماغتو عمل کنی؟!:|تازه شانس آورده دماغش خوب عمل شُده!بحث ُ خودش انداخت بین ِ بچه هاا!همه هم که بی جنبــه میخواستن دماغشونو عمل کنن!:|به سُهــا گفتم دیوونه توام میخوای عمل کنی؟-آخه خدائیش دماغش احتیاج به عمل نداره از نظر ِ من!- گفت : آره , بگـوو کی نمیخواد عمل کنه!!گفتم مــــن! گفت خو آره تو دماغت خوبه ایرادی نداره..منم گفتم حتی اگه بدترین دماغ رو داشتم حاضر نمیشدم عمل کنم..به این همه درد ُ عذاب نمی اَرزه!

زنگ ِ ادبیات بوود..هر کس با جفتیش و جفتیش با پشت سریش ُ پشت سریش با کناریش در حال فَک زدن بودن از جمله مــن!هرچی هم دبیر ِ اعتراض میکرد کسی محل نمیذاشتــ..اصلاً کسی ازش حساب نمیبره!;))دیگه آخرش کُفری شد گفت : اینجا حموم زنونه َس!منم گفتم : آی لآو یــوو پی اِم ســی !:)) دوباره کلآس رفتــ روو هـــوا !

× هربار آهنگ جدید یاس رو گوش میدم گریه َم میگیره!عاشقشـــمممم بهترین رپره xxx:

× چقَد تو این آپ از اصطلاح ِ "دماغ" استفاده شُد!:))آخه عادت نـدارم مترادف ِشو به کاار ببرم!:-"

اینم آپـــ !D:

از سالن ِ مدرسه میزنم بیرون..چشام خیسه..به خاطر ِ امتحان زیست اعصاب ِ خودمو خط خطی کردم و مسلماً ارزششو نداره..!باد ِ خنکی که مثه سیلی به صورتم ضربه میزنه تقریباً حالمو بهترر میکنه..!هوا ابری ِ ولی بارون نمــیاد..دوس دارم این هـواا رو..تو راه با الــی حرف میزنیم از اینور ُ اونورر فکرم منحرفــ میشه و حالم بهترتر میشه..میرسم خونه می ایســتم تو حیاط بالآی ِ راه پلــه هـا..به آسمون نیگـا میکنم..رعد ُ برق میزنه مثه بچگیهـام زود چشامو میدوزم به زمین..5میـن می ایستم همونجا..هوای ِ ابری که من عاشقشم حتی اگه بدون یه قطره بارون باشه و باد ِ خنک حالمو بهتــره بهـــترر میکنه..!وقتی میرم خونه دیگه اثری از اون ناراحتــی و اعصاب خوردی ِ چند مین پیش نـــیس..!

خـُداا میشه همیشه هواا ابری باشــه؟من به همینشَم راضــیَم!x:

دو روز پیش یکی از بچه هـای مدرسه َمون ُ ماشیــن زد..پسره ی ِ کورر طلبکاار هم میشه بِش میگه تو ایستاده بودی وسط ِ خیابــوون!:|فکــ کنم پای ِ دختره شکســـت..!امروز زنگ ِ تفریح دبیر فیزیک ِ پارسالمون یه جور ِ عجیبی نگام میکرد..بعد صدام زد میرم پیشش میگه : تو بودی تصــادف کردی؟!

:-O خندم گرفــته بود..آخه اگه ماشین به من زده بود الآن سُر و مُر و گنــده جلوت ایستاده بودم آیـــا؟!:|

× رضـا شیری , جُدایــی بسه . -فوق العــاده َس x:-

هوای دمدمی مزاج!:-"

هوای ِ اینجــا..گاهی ابری..گاهی گردوغُبـاری..گاهی سرد..گاهی شرجی و دَم کرده..!مثه حال ُ هوای ِ این روزای ِ من دمدمی مزاجـــه!:-< بعضی وقتاا حتی حوصله ی ِ خودمو هم ندارم اما گاهی اوقــات با قرار گرفتن تو یه محیط شلوغ نه تنهـا اعصابم خط خطی نمیشه تازه یه جورایی از اون شلوغی هم لذت میبرم..!

4شنبه بعد ازظهر رفتیم خونه مامان بزرگم و صبح ِ 5شنبه رفتیم بهشت زهـرا..بـــاد ِ شدیدی میومـد همه ی گردوخاک ِ زمین رو جارو میکرد و میفرستاد تو حلق و صورتمون..موهام رو پخش میکرد تو هواا..از یه طرف دستم به شال َم بود از طرفی به موهـام..گله کردم که چراا "اَد" همین امروز باید هوا اینجوری میشد..صدای ِ نوحه مثه مُشتی بود که میکوبیدن تو قلبــم..جاا واسه نشستن نبود ایستاده بودم کنار ِ خواهرم..خیلی خودمو کنترل کردم که گریه نکنم اما ضجه زدنــا و گریه هـای زنی که سمت راستم نشسته بود و پُشت ِ هم مامانشو صدا میزد این اجازه رو بم نـداد و بالآخره اشکم دراومد..

بـــاد..اشـــک..جیغ ُ داد..گردوخاکی که از زمین بلند میشد و جلوی ِ چشممونو کدر میکرد..صدای ِ نوحه ی ِ گوش خراش , داشتم دیوونه میشدم..!بعد از چند دقیقه که گذشت رفتیم مسجــد..باز همونجاا هم همین وضع ادامه داشت با یه تفاوت ِ کوچیک..نوحه که تموم میشد تو فاصله ی ِ ده مـینی ِ بین ِشون همه زنــاا شروع میکردن به حرف زدن .. ور ور ور!! انگار نه انگار همین دو مین پیش جیغ ُ دادشون رفته بود تا فلکـــ!:|:-"یه جوری گذشت در نهایت!و بماند که وقتی نهار دادن -برنج و کباب کوبیده- چقَد با انزجار خوردم..آخه کسی نمیتونه درک کنه من از کباب کوبیده متنفــــرم..اونم از اینجور کبابا که تو مراسمـا میدن نپخته و بی مــزه!:-& به زور با نوشابه غذامو قورت میدادم..ساعت ِ 3 رفتیم خونه دایی ِ مامانم..همه ی فامیلای ِ نزدیک تقریباً بودن اونجـا!یکی از پسردایی های ِ مامانم خیلی با من لجه!چون من جواب ِ تیکه های ِ بی مزه َشو میدم و ساکت نمیمونم با من افتاده رو دور ِ لجبازی!:|حیف که زنش اونجا نشسته بود وگرنه میدونستم چـی بارش کنم!:-"

اون روز با همه ی ِ پستی و بلندی هـااش گذشت..!از یه نظر واسم بد بود چون هیچ وقت مراسم ِ عزاداری خوش نمیگذره!از یه نظر هم خوبـــ..بهونه ای بود واسه پیچوندن ِ مدرسه!;)

× امتحان ِ ادبیات َمو افتضاح داده بـــودم..برگه هـا رو که داد دیدم 20 شــدم!:-O پایین برگه َم واسم نوشته بود "دختر خوبم خط زیبایی داری . آفرین به خط شما" :))

× خیلی حرفاا داشتم اما بیشترشو یادم رفـــت!:-"

پشیمونـی..!:|

گاهی وقتا یه گره ی ِ کوررر تو ذهنت ایجاد میشه عملکردشو از کار میندازه و باعث میشه بدون ِ فکر کاری رو انجام بدی..تو اون لحظه حتی خوب و بد رو هم نمیتونی از هم تشخیص بدی و فک میکنی بهترین کار رو کردی ولی یه مدت که بگذره تازه میفهممی عجب حماقتـــــی کردی..!:-< و فقط آه میکشی و حسرت میخوری ..!:|

× آهنگ ِ شب آخر ِ امیر عظیمــی دیوونم کرده x:

زیر ِ فشار ِ "گـیرر"!

هـِی ُ هـِی گیرای ِ بنی اسرائیلی ِ مدرسه هـای دیگه رو مسخره کن و بخنـد به اونایی که گرفتار شدن اونوقتـــ خودت بدتر از بقیه زیر ِ فشــار میری..به عبارت ِ دیگــه "از هرچی بدت بیاد سرت میــاد" !:|

ناخُن آمو کوتاه کردم خیلی دلم سوخت..!اولین بارر بود تا این حد رشـد میکردن!:|علآوه بر این جدیداً یادشون اومده 99% ِ دختراا واسه بستن ِ موهاشون از کلیپس آی گُل دار استفاده میکنن و گیر دادن به کلیپس ِ مــــو..!:|منم که بدون این کلیپس آ اصلاً زنده نمیمونم مثه نیاز به هواست واسم!:-"رسیدم مَد دیدم پس ِ سر ِ همه دوستـام صاف شـده انگاری تریلی رد شده از روشـون!;))کُلی مسخره َشون کردم و خندیدم بِشون بعد که فهمیدم جریان جدیــه خودمم کلیپس َم ُ درآوردم گذاشتم توو کیفَــم..اعصابم خورد شُده بود..!موهـام فقط با یه کش ِ معمولی بسته شده بود و اینقَد پائین بودن که از زیر ِ مقنعه َم درمیومد..!همونجاا تو حیاط ندا موهامو باز کرد و دوباره محکم تر بستشون واسم,بعد که زنگ رو زدن چندتا چندتـا میرفتیم تو راهــرو..چند نفر از عزرائیلا که لیست ِ اسمامون دستشون بود چک ِمون میکردن بعدم میرفتیم سر ِ کلآس..!:|-مسخره تر از این سراغ داری خُدائیش؟-اسممو که گفتم کنار ِ اسمم تیک زد و زوم کرد تو صورتم.. "مقنعه تُ بیارر جلوتر" آوردم جــلو .. "بازم جــلوتر" ...! دیگه میخواستم دهنمو آلوده به گنـاه کنم! در حالی که یه سانت جلوتر میکشیدم مقنعه َمو گفتم 'دیگه تــا چه حد؟' :| زنیکه ی ِ عوضی دراومد گفتـــ اگه نمیتونی اسمتو مینویسم واسه هــد!:| انگاری که میخواد دارو تجویز کنه!:| :)) اعتراض کردم اونوقت جلوی اسمم نوشت "هـــد" :| منم گفتم 'من که هـد نمیزنم' بعدم رفتم کلآس..زنگ بعدی تو راهرو ایستاده بودم ُ کاریکاتورای ِ تو بُرد رو میدیدم که یکی از پُشت شکممو قلقلک داد..منم که حسااس صدای ِ "وایی" َم رفت هواا بعدم برگشتم که فُحشش بدم دیدم دفتردارمون بود که گفت "خانم آستینای ِ مانتوتو بکش پائین!":|

یه روزه میخوان 400 نفر آدم از موهای ِ ریخته بیرون,ابروی تـَتـو,مانتوها کوتاه و تنگ و... به موها زیر ِ هد پوشونده بشه..گوشه هـای مقنعه تـاا بشه داخل,ابروهـا پیوسته و چنگیزی!مانتوها خانواده و... تبدیل بشن!:|

 

× حس ِ نوشتن نیس..اینم ته ته ِ زورم بود!:-"اومدم که نَگـین رفتم تو کار ِ خرخونــی!:-"

× 5شنبه سالگرد ِ فوت ِ مامان بزرگمه..نمیرم مدرســه!D:

× مـای آپــ دوباره ری ده..!فعلاً این قالب ِ قبلی رو میذارم بمونه تا وقتـی که حسش بیاد یه قالب ِ دیگه با سایکو بسـازم..!