بارون x:
زنگ ادبيات..کلاس شلوغه ُ همه مشغول حرف زدن!دبيره داره واسه يکي از بچه هـا درمورد تخلص ُ از اين حرفاا !! توضيح ميده..با ندا حرف ميزنم يکي از شکلآي کتاب رو نشونش ميدم بعدم ميخنديم..دبيره چپ چپ نگام ميکنه ُ ميگه بگو چي گفتم!؟ منم با خنده حرفشو واسش تکرار ميکنم!;)) کم مياره و ميگه : هم حرف ميزنه ُ ميخنــده هم گوش ميده!!
به قول ندا 2گـانه سوزززم !:))
× اون ساعت کلاسمون با حموم زنونه فرقي نداشت اون وقــت فقط منو از بين اون همه "وراج" ميبينه!کُلآ از اول سال بدجوري رو من کليکــــ کرده!:|
× امروز هوا عـــالي بود..همونجوري که من عاشقشم..بارون ِ نم نم..باد ِ خنک..ميخواستم برم تو حياط درس بخونم مامانم نذاشت گُفــت سرماا ميخوري بعد که ديد نميتونه منصرفم کنه گفت تو پارکينگ مارمولک هستـــاا!منم که ترسوووو!:|:-"
این آپ ِ دیروز بود که اینترنتم قطع شد ُ الآن ثبتش کردم !;)