شاید اگه قبلا یه نفر بم میگفت قراره یه همچین روزایی رو بگذرونم بش میخندیدم ُ میگفتم "خر خودتی عمو کم خیالبــــافی کن" اما الان چیزی که تا دیروز فقط در حد فکرو خیال بود واسم,اینقد بم نزدیکه که میتونم لمسش کنم و باید اعتراف کنم که ؛ نمیتونم نسبت به این شخصی که جدیداً اومده تو زندگیم بی تفااوت باشم .

شنبه ی همین هفته بود طرفای 6 بعدازظهر داشتم میرفتم پیش فرخنده با هم درس بخونیم,سرم پائین بود ُ از تو پیاده رو رد میشدم که یه نفر با حالت دو اومد کنارم ایستاد,همینجور حرف میزد ُ گفت " سلام,من نویدم خیلی دوستتون دارم خیلی وقته می بینمتون" به خیال اینکه مزاحمه قدمامو تندتر کردم اومد جلوم ایستاد وقتی سرمو بلند کردم ماتم برد یه لحظه احساس کردم خوابم اگه تو موقعیت بهتری بودم شاید خودمو نیشگون هم میگرفتم !! :)) شمارشو گرفت جلوم ُ گفت "تروخدا بگیرش,خواهش میکنم" نفهمیدم چه جوری شماره رو از دستش گرفتم ُ انداختم تو کیفم..از دو روز بعدش اس بازیامون شروع شد,اعتراف کرد که عاشقم بوده ولی روش نمیشد این مدت بروز بده!!یه درصد هم فک نمیکردم همچین احساسی داشته باشه,وقتی میدیدمش جلو بستنی فروشی,کنار عابربانک یا حتی تو بازار نگام میکرد ُ منم نگاش میکردم درسته ازش بدم نمیومد ولی حداقلش فک میکردم خیلی نگاهاش معنی دار باشه اینه که ازم خوشش میاد دقیقاً مثه احساسی که من بش داشتم..خیلی حرفاا زدیم خیلی چیزاا فهمیدم .. اونم فروردینیه من 13 ُم اون 31 ُم !! :دی 24 سالشه,2تا خواهر داره یه برادر و همچنین فهمیدم اون دختری که قبل از عید دیدمش باش بود تو بازار و فک کردم دوس دخترشه خواهرش بوده :دی گفت هنوز یادم نرفته اون روز چه جوری نگام کردی !! بچم خیلی ترسیده بود مثه اینکه :دی امروز رفتم کارت شارژ بگیرم بم گفت بیا تو کوچه میخوام بات حرف بزنم رفتم پیشش ُ گفت بریم یکم جلوتر همینجوری که راه میرفتیم سرم پائین بود ُ اون پشت هم میگفت عـــاااشقتم خیلی عاشقتم به خداا,هرلحظه اسم تو رو به زبونم میارم,وقتی دلم تنگت میشه اینقد میگم دوستت دارم دوستت دارم که اشک جمع میشه تو چشاام,اون حرف میزد ُ من هنوز سرم پائین بود ُ لبخندم پررنگ تر میشد !! رفتیم پشت یه درخت گفت شمیم من,همه وجود نوید مال توئه,خیلی خوبی مثه فرشته هایی,میدونستی من بنفش دوس دارم شال بنفش پوشیدی؟وقتی دستمو بوسید دیگه داشتم آب میشدم از خجاالت,دستم تو دست ِ اون گُـــم شده بود !! دستشو کشیدم گفتم بریم دیگه دیرم شد,گفت همین روزا میخوام به مامانم بگم که تو رو دوس دارم که هی نره واسم دنبال دختر بگرده !! منم قانعش کردم که هنوز خیلی زوده,دیوونس به خداا,نمیدونم چراا ولی خیلی بش اعتماد دارم اما نمیخوام از اعتمادم سوء استفاده بشه اینبار میخوام عاقلانه جلو برم,به جای قلبم با عقل ُ منطقم عمل کنم,آره حرفاش درسته و بم ثابت شده اما میخوام امتحانش کنم,چون هنوز اونجور که باید نمیشناسمش !! دوساعت بعدش بابامو مجبور کردم ببرم بستنی فروشی که فالوده بستنی بخرم بم اس داد که از بابات میترسم !! :|:)) قربونش برم که جلو بابام حتی یه نیم نگاهم بم ننداخت,ولی احساس کردم دو سه تا از فروشنده های اونجا یه چیزایی فهمیده بودن آخه خیلی معنی دار نگـاا میکردن :|

× دفعه ی اول که نوشتم همش پرید این بار یکم خُلاصه نوشتم ..

× خیلی فکرم مشغـــوله...نزدیک امتحانامه,دُعاا کنین همه چیز خووب پیش بره .. همه چیززز !!